تبليغاتX
love

love

عاشقان سایبری ولایت

با توجه به عدم رعایت اصول نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران این وبلاگ حذف گردید.

امید است در آینده ای نزدیک در صورت همکاری با گروه ولایت , از رسیدگی به جرم نویسنده وبلاگ ممانعت به

عمل آید.باشد که همه در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران قدم های محکم و استواری را برداریم.

s.s.x.b.i@info.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:11  توسط sareh  | 

حقیقتی نزدیک

پري خانم بايگان شرکت

 

پري  45 سال داشت و سال‌ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي‌کرد. کارش اين بود که نامه‌هاي رسيده را دسته‌بندي و بايگاني مي‌کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم‌هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي‌پوشيد و اين کفش‌ها اثر زنانگي‌اش را کمتر مي‌کرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم‌هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي‌کرد. اين اتفاق بي‌اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري‌ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح‌ها آقايي پري را مي‌رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال‌ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي‌کردم پري روي زمين راه نمي‌رود. با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي‌رفت، سر ميز دوستانش مي‌ايستاد و اغلب اين جمله را مي‌شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي‌گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي‌برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي‌زد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان مي‌کرد. ساعت‌ها براي ما زود مي‌گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي‌کرد و انتظار مي‌کشيد. سر ساعت دو که مي‌شد آقا بهروز مي‌آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي‌گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي‌گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي‌نشست و به کسي نگاه نمي‌کرد. چشم مي‌دوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس مي‌آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف‌ناپذير مي‌گفت؛ «خوبي الان ميام.» مي‌رفت و کيفش را برمي‌داشت و با آقابهروز از در مي‌زدند بيرون.

اين حال و هواي عاشقانه تا مدت‌ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي‌آمد. قرار شد در يک شب دل‌انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه‌هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي‌کند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي‌زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان‌ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده‌اند.

حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي‌تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبح‌ها پري را مي‌آورد مي‌رساند و عصرها او را مي‌برد ولي ديالوگ‌ها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را مي‌ديد بالاخره تکه‌يي بهش مي‌انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف‌هاي بي‌نمک که به تازه دامادها مي‌زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال‌ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول‌هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمي‌دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم‌هاي پري نگاه کنيم. حتي مي‌ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه‌يي شيريني. ته چشم‌هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصله‌تر و فضول‌تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.

ما فهميديم راست مي‌گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه‌ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي‌کرديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 9:59  توسط sareh  | 

سال 1230 

(مرد):دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....

 زن:آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!

 مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...

بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.

 سال 1280

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين شکرها نمي خوره. قول ميده...

مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1330

مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي مايه ننگ من بشي؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...

زن:اقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...

مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کني...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1380

مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...

زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).

مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...

سال ۱۳۸۹

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو

مي بخشه !!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 9:37  توسط sareh  | 

 

 

چقدر زود دیر می شود

 دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد  که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!

مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود

" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم . "

یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!

مادر گفت :

- پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری .

ممکن است او هم به تو علا قمند و منتظر تو باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 9:8  توسط sareh  | 

 

راز عشق

 

Beating Heart 

به آنان كه عاشقند و دوست دار يار

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 15:31  توسط sareh  | 

 

زندگی

 

زندگي را بايد به رقص درآورد.

زندگي، تجارت نيست.

زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست.

از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد.

زندگي هدف نيست،چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و برايرسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آنچه كه داريد بايد به پاي هدف‌هاي آينده ريخت.


اما عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 15:26  توسط sareh  | 

زندانی

 

 

 ذهن ما زندان است

           ما در آن زندانی

                          قفل آن را بشکن

                                       در آن را بگشای

                                                    و برون آی ازین دخمه ظلمانی

 نگشایی گل من

         خویش را حبس در آن خواهی کرد

                               همدم جهل در آن خواهی شد

                                        همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

        همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

                                 ذهن بی پنجره دود آلود است

                                                  ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

            بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

           بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

 بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

                بگشاییم کمی پنجره را

                              بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

                                               و به مهمانی عالم برود

                                             گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

           و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

 طعم احساس جهان را بچشیم

              و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم

                و زافکار جهان مشق کنیم

                                   و به میراث بشر

                                             دین خود را بدهیم

                                                      سهم خود را ببریم

 خبری خوش باشیم

               و خروسی باشیم

                        که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

             و بکوشیم جهان

                        به طراوت و تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

        در ذهن زمان

                و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق

                                                          در قلب زمین

 ذهن ما باغچه است

                     گل در آن باید کاشت

                                    و نکاری گل من

                                          علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

                     کمتر از زحمت برداشتن

                                         هرزگی آن علف است

 گل بکاریم بیا

                تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین ؛

          نازنین ؛

                     نازنین

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:10  توسط sareh  | 

 

سلام به دوستای گلم

به این میگن لحظات شاد صورتی

امروز در این لحظه خواستم فقط و فقط به افتخار خودم چندتا عکس صورتی بذارم.

امیدوارم شما هم لحظات صورتی خوبی رو سپری کنید و لذت ببرید.

عکس صورتی قلب


عکس گلهای صورتی



عکس وسایل صورتی





عکس شام عاشقانه!





عکس قطره صورتی رنگ


عکس گل یاس


عکس لب صورتی


عکس صورتی زیبا







عکس باربی صورتی و پیشی اش

و در آخر هم خوبه از پلنگ صورتی یادی کنیم.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:11  توسط sareh  | 

 

درس اول :

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…

يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…

جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…

منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!

من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !

پوووف! منشي ناپديد ميشه ....

! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من

من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…

مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!

نتيجه اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

 

درس دوم :

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!

صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه...

شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...

خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقي ادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !

 

درس سوم:

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.

مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.

بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...

مرد: الو؟

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره !

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم

اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم.. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !

زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!

زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ

مرد: خداحافظ

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!

 

درس چهارم:

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.

وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:

! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .

مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:

… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد

! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!

 

با تشکر از سارای عزیزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:8  توسط sareh  | 

 

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم می کند:

آبی آسمانی که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست ...

و چه زیباست این بیکران افسونگر و خدایی که در این نزدیکی ست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:2  توسط sareh  | 

 

عکس های عاشقانه - www.pix4pix.net

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 10:29  توسط sareh  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 7:52  توسط sareh  | 

 

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار
نوروز , جاودانه ترين جشن روزگار

اس ام اس ويژه تبريک سال نو -sms عيد نوروز 88 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا ميرسد
وقلب من نيايش مي کند:
خدايا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسيدن به «تو» گام بر ميدارم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

سال نو مبارک ---
 
 
سالی سرشار از سلامتی و سرافرازی برای تک تک شما عزیزان آرزومندم
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 15:9  توسط sareh  | 

 

سكوت در رانندگي
(خانم‌ها با دقت بخونند)
 

زني مشغول درست کردن تخم مرغ براي صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسيمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، يه کم بيشتر کره توش بريز.. واي خداي من، خيلي درست کردي.. حالا برش گردون.. زود باش. بايد بيشتر کره بريزي.. واي خداي من از کجا بايد کره بيشتر بياريم؟؟ دارن مي‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هيچ وقت موقع غذا پختن به حرفهاي من گوش نمي‌کني.. هيچ وقت!! برشون گردون! زود باش! ديوونه شدي؟؟؟؟ عقلتو از دست دادي؟؟؟ يادت رفته بهشون نمک بزني. نمک بزن... نمک......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خداي بزرگ چه اتفاقي برات افتاده؟! فکر مي‌کني من بلد نيستم يه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامي گفت: فقط مي‌خواستم بدوني وقتي دارم رانندگي مي‌کنم، چه احساسي دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 9:27  توسط sareh  | 

 

 

 

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره    

دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

  خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.  

دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

  دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.  

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.  

دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 10:53  توسط sareh  | 

 

اگه گفتید این چیه؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 8:38  توسط sareh  | 

نمک شناس

 

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم كه تا آخر عمر برايمان بس باشد.


البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، اين كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترين راه ممكن را پيدا كردند و خود را به خزانه رسانيدند.


خزانه مملو از پول و جواهرات قيمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتيقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در اين هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفيدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزديكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسيار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پيشانى زد بطورى كه رفقايش متوجه او شدند و خيال كردند اتفاقى پيش آمد يا نگهبانان خزانه با خبر شدند.

خيلى زود خودشان را به او رسانيدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پيدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندين روزه ما به هدر رفت و ما نمك گير سلطان شديم ، من ندانسته نمكش را چشيدم ، ديگر نمى شود مال و دارايى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوريم و نمكدان او را هم بشكنيم و...


آنها در آن دل سكوت سهمگين شب ، بدون اين كه كسى بويى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهايى بوده است ، سراسيمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانيدند، ديدند سر جايشان نيستند، اما در آنجا بسته هايى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند ديدند جواهرات در ميان بسته ها مى باشد، بررسى دقيق كه كردند ديدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و...


بالآخره خبر به سلطان رسيد و خود او آمد و از نزديك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر اين كار برايش عجيب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! اين چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چيز را ببرد ولى چيزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده بايد ريشه يابى كنم و ته و توى قضيه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بيايد، من بسيار مايلم از نزديك او را ببينم و بشناسم .


اين اعلاميه سلطان به گوش سركرده دزدها رسيد، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برويم پيش او تا ببينيم چه مى گويد. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسيد: اين كار تو بوده ؟

گفت : آرى .

سلطان پرسيد: چرا آمدى دزدى و با اين كه مى توانستى همه چيز را ببرى ولى چيزى را نبردى ؟ گفت : چون نمك شما را چشيدم و نمك گير شدم و بعد جريان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شيفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حيف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى ديگرى باشد، تو بايد در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگيرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.

 

 او يعقوب ليث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاريان را تاسيس نمود    


جمله روز :  چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که
می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت
ناشی می شود. دیل کارنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 8:31  توسط sareh  | 

 

هيسسسسس!!!! بچه ها خوابن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 11:27  توسط sareh  | 

 

 

دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم … تو … پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو … بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

 

تقدیم با عشق به سارای عزیزم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 9:3  توسط sareh  | 

 

می دانم که می دانی در نبودت چه بر ما گذشت

می دانی و همه می دانند که چقدر دلتنگت هستیم و دوستت داریم

چه کسی باور می کردگریه کردن برای تو را

چه کسی باور می کرد پوشیدن لباس عذای تو را

چه کسی باور می کرداین قدر زودوغریبانه رفتنت را

غم فراغت بر سفره دل چه کسی ننشست؟

تو می خواستی بروی یعنی باید میرفتی

شاید رفتنت به خاطر دنیای کوچکی بود که برایت ساخته بودند

به خاطر...

پرواز کردی,اوج گرفتی,تا بینهایت

و خدا هم در اسمان انتظارت را می کشید

اکنون می دانم فاصله مان به اندازه ارزوهای کوچک و بزرگیست که در سر داشتی

به اندازه مهر مادریست که در قلب مهربانت داشتی

از ان صبح تاریک یکسال می گذرد

صبحی که اسمان هم برایت گریست

حا ل ما ماندیم و قاب عکسی از تو که نظاره ان یاد اور روزهای خوب و بدیست که با هم گذراندیم

اما دیگر جز مغفرت و  امرزش چه ارزویی می توانم برایت کنم؟

             

               دائی عزیزم

                      روحت شاد و یادت گرامی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 8:55  توسط sareh  | 

 

زندگی دو حالت داره  

فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه سالمی يا مريض. اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه دست آخر خوب می شی يا میميری. اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه به بهشت بری يا به جهنم. اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 12:42  توسط sareh  | 

 

سرگذشت لباس فارغ التحصیلی

میدونید چرا لباس فارغ التحصیلی توی کل جهان این شکلیه ؟!
یك نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی كه خود ما آنرا نمی شناسیم ردای فارغ التحصیلی است. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج از کشور می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند.

www.rozanehonline.com

هنگامی كه از ما سوال می شود كه این لباس و كلاه چیست؟ چه پاسخی میدهید؟! هنگامی كه از یك اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی سوال شود این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید می گویند ما به احترام "Avicenna" "آوی سنا" پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم.

آنها به احترام "
Avicenna" "آوی سنا" كه همان "ابن سینا"ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم !!


+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 9:3  توسط sareh  | 

 

چیزی که فقط ژاپنی ها قادر به دیدنش هستند !

به تصویر زیر نگاه کنید. مسلما نوشته مبهمی را می بینید! ولی اگر كمی از مونیتور دور شده و دو طرف چشماتون را بكشید تا مثل ژاپنی ها (چشم بادامی) بشید حتما به نوشته ای که در این تصویر هست پی خواهید برد.

www.rozanehonline.com

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 9:2  توسط sareh  | 

 

 

نوار کاست رو یادتونه!! یادش بخیر...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 8:51  توسط sareh  | 

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچکی ست که انتهایش می رسد پیش خدا

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 8:26  توسط sareh  | 

 

 

ويکتور هوگو :

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 9:28  توسط sareh  | 

جالبه

 

 

روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند.نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس ايميل دچار اشتباه می شودو بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد. در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه بازگشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

اما پس از خواندن نخستین نامه غش می کند و بر زمین می افتد.پسر او با عجله به سراغ مادرش می رود و مادرش رانقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هرکس به اینجا میاد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته.من هم همین الان رسیدم و همه چیز راچک کردم. همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.امیدوارم سفر تو هم مانند سفر من بی خطر باشه.وای چقدر اینجا گرمه!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 10:9  توسط sareh  | 

 

داستان خواستگاري جالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 9:29  توسط sareh  | 

بدون شرح

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:21  توسط sareh  | 

 

زندگی یعنی؟
 
زندگی یعنی مسیری رو به آب
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان
زندگی یعنی در ان عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی
زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز
زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر
زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان
زندگی یعنی فریب میزبان ...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:8  توسط sareh  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ